دوچرخه‌اش را آن‌طرف کوچه پارک کرد. پته‌های جلوی کتش را گرفت و به سرعت دوید به سمت مغازه. شیشه‌های نوشابه را از مرد جوان تحویل گرفت و دوباره به آن‌طرف خیابان دوید. چلینگُ چلینگ می‌کردند و توی کیسه سیاه به هم می‌خوردند.

زخم انگشتش هربار که دمپایی پاره اش را روی لاستیک جلوی چرخ می‌کشید تا ترمز بگیرد، دوباره خون می‌آمد. کف دمپایی چسبیده بود به کف پایش. چشم‌هایش دست دختری را که سر چهارراه گل می‌فروخت، دنبال کرد. به صورت هم نگاه کردند. دختر خندید و گل‌ها را برایش تکان داد.

پیچید و وارد کوچه‌ای تنگ شد. روی دیوارهای کوچه پر از نوشته‌هایی بود که دوباره با رنگ سیاه خط خطی شده بودند.

یک جا معلوم بود که یکی با رنگ قرمز شماره تلفن نوشته و یک نفر دیگر با رنگ سیاه خط‌های پررنگ رویش کشیده بود.

به اولین در رسید. پایش را  روی لاستیک جلو کشید و دوچرخه ایستاد. در زد. پیرزنی لاغر با دندان‌های سیاه که یکی در میان افتاده بودند، در را باز کرد. پسر بیچاره همیشه از قیافه او می‌ترسید و هربار فکر می‌کرد حتما به‌خاطر این همه نوشابه‌ای که می‌خورد دندان‌هایش به این روز افتاده اند.

-سلام.

-سلام.زود باش! کجا موندی تا الان؟ قرار نبود یک ساعت پیش بیای.

-مدرسه بودم.تازه تعطیل شدم.

-خیلی خوب! زود اون شیشه رو بده حالا که اومده هم وایساده برام قصه می‌گه...

شیشه را تحویل داد و خیلی زود پیرزن در را به هم کوبید و رفت. با انگشت دو تا در شمرد و به سمت در بعدی رفت. زنگ نداشت باید با سنگ به در می‌کوبید و همیشه هم مردی با موهای فر و صورتی خشن بیرون می‌آمد و یک پس‌گردنی محکم به او می‌زد که چرا اینقدر محکم در زدی؟

مرد تا در را باز کرد، دستش را بالا برد و زد پشت گردنش. سلام! یواش که در زدم!

-کجا بودی تا حالا! اوستات نگفته چه ساعتی باید بیایی اینجا؟

-گفته... مدرسه بودم. تازه تعطیل شدم اول نوشابه اون خانم رو رسوندم الانم اومدم اینجا.

خندید و دندان‌های سیاهش پیدا شدند. صورت سفیدی داشت ولی بین همی دندان‌هایش یک خط سیاه و عمیق افتاده بود که توی ذوق می‌زد.

کیسه را از دستش گرفت و دوباره خندید.

-بده ببینم چندتا نوشابه دیگه داری؟ دیگه واسه کی اوردی تو این کوچه؟

-برای اون پسر ویلچریه و باباش. ته کوچه.

-یه وقت جلو خودش نگی ویلچری‌ها. اگر گوش خودت رو دوست نداری بگو. اون الکی می‌شینه رو ویلچر. اگه بلند شد مثل آهو دنبالت می‌دوه و گوشِت رو می‌بُره و می‌زاره کف دستت.

-دیوونه هست؟

-آره...اونم چه دیوونه ای. نگا...این خط رو اون انداخته تو صورت من.

روی گونه سمت چپ صورتش یک خط خیلی عمیق بود که مشخص بود زخم بدی خورده است.

-باشه نمیگم.

-بیا...بگیر برو ببر براشون.

با ترسی بیشتر از قبل به سمت آخرین در رفت. قبل از اینکه در بزند، در باز شد و همان پسر ویلچری بدو بدو پا به فرار گذاشت و مردی کچل و چاق با چاقو دنبالش می‌دوید. در یک چشم به هم زدن همه کوچه بیرون ریختند. و در کمتر از چند دقیقه پسر با شیشه‌های نوشابه‌اش هم توی ماشین پلیس سروار بودند و به سمت کلانتری می‌رفتند.

-آقا به قرآن من هیچ کاری نکردم! اونا خودشون دعواشون بود. من فقط نوشابه‌هاشون آوردم. اوستام گفت تا ناهارشون نخوردن برو که دیر نشه. آقا تازه ده بارم زخم پام خون اومد ولی بهش محل ندادم.

پلیس جوان سرش را تکان داد و پرسید: چی تو شیشه‌های نوشابت بود؟

-نوشابه.

-یعنی میخوای بگی خودتم نمی‌دونی چی بردی براشون؟

-مگه چی بردم؟

-تریاک...!

دنیا دور سر پسربچه چرخید. صورت یخ کرده خواهرش جلوی چشمش آمد که داشت سر چهارراه گل سرخ می‌فروخت. مادرش که توی اتاق خوابیده بود و منتظر بود یکی‌شان بیایند پشت کمرش را بگیرند تا بتواند راه برود و لقمه‌های نان سنگگ تازه را دستش بدهند...


نشریات

اوقات شرعی

آمار سایت

کاربران
25399
مطالب
269
نمایش تعداد مطالب
1286550