سلام بر تو ای تمام شکفتن، تمام رسیدن، نهایت بودن...
سلام بر تو که دستت، چو چشمهسار، زلال است... و پرسخاوت و جاری است...
باز هم قلم به دست گرفتهام تا از تو بنویسم... ای سراسر لطف و رحمت، ای سراپا عشق و مهربانی!
تو نیستی و زمین و زمان از ما روگردان شده است... تو نیستی و تمام هستی، تو را فریاد میزند... آه! که چقدر جای تو در لابلای دقیقههایمان خالی است... چقدر حجم سنگین نبودنت بر دوش زمان سنگینی میکند... چهقدر این زمستان بیروح، نفسهای گرمت را نیاز دارد! و چه قدر دلهای پژمرده ما در این وسعت خزانزده و ویرانگر، تو را کم دارد!
ای طبیب دردهای ما! بیا که سخت بیماریم و مسکین! بیا که زخمهای روحمان را جز تو مرهمی نیست... بیا که طعم تلخ تنهایی، در وسعت ثانیههایمان ریشه دوانده است...
بیا که در این هوای مسموم و غمزده نمیتوان نفس کشید... بیا که دیگر آسمان هم ما را از یاد برده است و در کویر خاطرمان، نشانی از باران رحمت نیست...
ای مظلومی که در ازدحام مشغلهها و دلبستگیهای رنگارنگ و کاذب از یاد رفتهای!
غفلت ما را میبینی ولی باز هم برایمان دست به دعا برمیداری...
کاش روزگار وصل فرا میرسید تا حضور سبزت پایانی باشد بر اینهمه رنج و سختی! و ای کاش عمرمان فرصت ظهورت را درک میکرد تا طعم خوشِ زندگی، مهربانی و آرامش را تجربه میکردیم