پذیرایی عجیب    

آورده‌اند که بخیلی به مهمانی دوستش که او نیز از بخیلان بود، رفت. به محض این که مهمان وارد شد، بخیل پسرش را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر. پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!        

پسر گفت: به نزد قصاب رفتم وبه او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد... با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت، کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره‌ای که داری به ما بده. او گفت: کره‌ای به تو خواهم داد که مثل شیره‌ انگور باشد. با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره، شیره‌ی انگور نخرم. پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم و گفتم از بهترین شیره‌ انگورت به ما بده، او گفت: شیره‌ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کافی آب داریم... این گونه بود که دست خالی برگشتم. پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آن‌قدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد. پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم!!


دوستی بدون عمل                                                                                                                 

پسر کوچولوی خواهرم از من بیسکوییت خواست. گفتم: امروز مى‌خرم. وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. دوید جلو و پرسید:دایی بیسکوییت کو؟ گفتم: یادم رفت. شروع کرد و گفت: دایی بَده، دایی بَده. بغلش کردم و گفتم: دایی‌جان! دوستت دارم. گفت: بیسکوییت کو؟ فهمیدم بچه سه ساله هم دوستى بدون عمل را قبول ندارد پس چگونه ما می‌گوییم خدا را دوست داریم ولى در عمل کوتاهى می‌کنیم... خداوند خود فرموده است: آمنوا و عملوا الصالحات... ایمان بیاورید و عمل صالح انجام دهید.


ببخشیم و بگذریم

کشاورزي يک مزرعه‌ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود. هنگام برداشت محصول بود. شبی از شب‌ها روباهی وارد گندم‌زار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه‌ روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله‌ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف می‌دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش. در اين تعقيب و گريز، گندم‌زار به خاکستر تبديل شد...وقتي کينه به دل گرفته و در پی انتقام هستيم، بايد بدانيم آتش اين انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت! بهتر است ببخشيم و بگذريم.


نشریات

اوقات شرعی

آمار سایت

کاربران
25399
مطالب
229
نمایش تعداد مطالب
602587